به تازگی بر پلی ایستاده ام
در شبی قهوه ای .
از دوردست هاآوازی به گوش می رسید:
قطرهای طلایی ، برجسته شد
برسطح لرزان .
قایق های ونیزی ، نورها ، موسیقی
مست به درون تاریکی شنا کرد ...
جان من ، سازی زهی
در دستانی نامرئی
برای خود در پاسخ می خواند آواز قایق های ونیزی را
ومی لرزید با رضایتی نمایشی .
-آیا کسی گوش می داد
نمیدونم امروز چه روزی فقط میدونم امروز یکی از روزهای بهاره روزی از نوروز یه روزی که احتمالا جمعه نمی تونه باشه چون روزهای جمعه معلومه ومن میترا آدمی که تنها نشسته پای یه کامپیوتر ونمیدونه چی بنویسه الان ساعت دقیقا سه و سیزده دقیقه هست ومن تقریبا دو ساعته توی اینترنت ول می گردم ناهارم نخوردم ولی گرسنه نیستم خوب بهتره خاطرات عیدم رو تا امروزی که نمیدونم چه روزی هست بنویسم بر عکس پارسال که سال تحویل من در یکی از هتل های مشهد خواب بودم وتا آخر سال خمیازه می کشیدم وبه اندازه ی مو های سرم به مسافرت وبه خصوص اصفهان رفتیم امسال رو توی خونه ودر محضر چهار دیواری خونه سپری کردیم وبعد سال تحویل (البته قبل از اون هم )کلی راجع به مسافرت امسال بحث کردیم همه موافق که امسال بریم اهواز وآبادان وباباساز مخالف بزن که این ماشین از گردنه بالا نمیره و دهزار تا گردنه داره اصلا اهواز چی داره که شما عاشقش شدین حالا امسال عید رو بمونید خونه مگه چی میشه خلاصه بالاخره راضی شد که بریم کرمانشاه ما هم مجبوری راضی شدیم حالا که فعلا از همون کرمانشاه هم خبری نیست خلاصه توی تب وتاب این ماجرا بودیم که مادر بزرگم زنگ زد که چرا خونه نیستید هرچی زنگ میزنیم (ای بابا ما کجاداریم که بریم )دایت داره میاد حالا خدارو شکر که اون میاد بهتر حداقل بچه هاشون آرومن اگه مثلا دوست مامانم میومد که من راست سر به بیابون میگذاشتم از بس بچه هاشون شیطونن روز بعد داییم اومد و اونها هم امروز رفتن